سلا به تمام عاشق های دنیا من بازم اومدم پس خوش اومدم اومید وارم که حال همتو خوب باشه امروزم واستون داستان عشق خودما گذاشتم اولین داستان داستان خودم هستش واسم دعا کنید که من بهش برسم
داستان عشق
یکروز سرد زمستون بود که باهاش آشنا شدم حتما" همتون فکر می کنید که از همون آشنا ای های قدیمیه که یه دخترو پسر همدیگرا تویه یک خیابون می بینند و پسره به دختره شماره میده نه اینجوری نیست من با اون دختر....شاید اینی که میگم یکم مسخره باشه ولی من با اون دختر داخل یک چت رم آشنا شدم وای که چه دختری هستش خیلی صداش دل نشینه .....اما چند روز پیش بهم گفت که مریضه خدایا یعنی میشه که خوب بشه یعنی میشه که ما بهم برسیم با هم ازدواج کنیم خدایا من خیلی دوستش دارم اگه یک روز صداشو نشنوم دیوانه میشم نمیدونم که چه جوری به پدر و مادرم بگم که من دوستش دارم راستی اسم این دختری که دارم ازش حرف میزنم (منا)ست یروز مادرش همه چیو فهمید و بهم گفت که برم پیه کارم وعاشق یکی دیگه بشم وقتی اینا بهم گفت انگار که تمام غم های عالم روی سرم خراب شد ولی نمیدونند عشق من بزرگ تراز اونی هستش که بخواند ایجوری دست کمش بگیرند شاید ازش دور باشم ولی خیلی دوستش مادرش میگه که عشق من هوسه و میگه که من دنبال چیزه دیگه ای هستم اما نمیدونه که من حتی به اون چیزها فکرم نکردم چه برسه که برم دنبالش من دنبال یه عشق پاک میگردم خدایا تا کی پنهان کاری تا کی انتظار یعنی میشه من به اون برسم یعنی واقعا" اونم منا دوست داره خدایا مگه اینجری نیست که کسانی که همدیگه را دوست دارند باید باهم باشند پس چرا ما نباید با هم باشیم خدایا تمام عاشق ها را به هم دیگه برسون
عشق ناتمام
نزدیکای بها بود شایدم...... هرچی بود من عاشق بودم عاشق دختری که نزدیک هشت ماه تو فکرش بودم هر روز و هر ساعت میدیدمش وای چه جوری باید بهش میگفتم که دوستش دارم و می خوام باهاش باشم بعد از هشت ماه جرعت کردم که برم جلو و بهش بگم که می خوام باهاش دوست بشم وای که چقدر ترسیده بودم اخه تا حالا این کارهارا نکرده بودم آخه پسر خاله اش با من دوست بود واسه همین می ترسیدم ولی آخرش بهش گفتم اونم قبول کرد فقط شرط گذاشت که پسر خاله اش نفهمه منم قبول کردم از اون روزی که باهش دوست شدم همیشه و همه روز باهاش بودم و میرسوندمش خونشون یه هفته ای بود که باهم دوست شده بودیم که یک دفه ای می خواستیم بریم مسافرت می خواستیم بریم کربلا وای منا بگو من یه سیم کارت عتباری داشتم خدایا باید چی کار می کردم منم رفتم و از دامادمون خطشو گرفتم می بینید تو کربلا هم با هم دیگه حرف می زدیم وقتی برگشتیم خونه واسه دامادمون یه قبض خیلی زیاد اومد ولی خدارا شکر چیزی نگفت بعد از این که از مسافرت اومدم دباره همش با اون بودم واقعا"بهش وابسته شده بودم ظهر ها تا میومدم برسم خونه دیر میشد دیگه مادرم بهم شک کرده بود واسه همین بهش گفتم دیگه نمی تونم برسونمش خونه اونم گفت که با اتوبوس میره اینجوری بود که رابته ی ما کمرنگ شد مازیاد باهم نبودیم اون دیگه داشت از من فرار میکرد بهم زنگ نمیزد وقتی که دلیلشو ازش میپرسیدم بهم میگفت داداشم فهمیده می گوفت داداشش سر کار نمیره و مراقبشه در صورتی که داداشش می رفت سر کار اون داشت به من دروغ می گوفت چرا مگه من چی کار کرده بودم بعد از اینکه دروغ هاش واسم رو شد دیگه ازش متنفر شدم منم ازش خواستم دست از سرم برداره اما اون ازم خواهش کرد که تنهاش نگذارم منم دلم به حالش سوخت گفتم گناه داره یک ماه اینجوری سر کردم که عید شد و ما تصمیم گرفتیم که بریم مسافرت تویه طول اون مسافرت اون اصلا" به من زنگ نزد بعدز اینکه مسافرت ما تمام شد وبر گشتم خونه رفتم که ازش یه خبری بگیرم فکر می کنید چی دیدم اون دختر ازدواج کرده بود اونی که به من می گفت که منا خیلی دوست داره و منا تنها نمیگذاره منا تنها گذاشت اینجوری شد که عشق من نا تمام موند
کسانی که داستان عاشقانه ای دارند خوهشن در قسمت نظرات بنویسند تا به اسم خدشون در وبلاگ نوشته بشه پس نظررررررررررر یادتون نره
شعر عاشقانه
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناك اینك ، بر این كناره ی دشت ، اینك این كوره راه ساكت بی رهرو آنك ، بر آن كمركش كوه ، آنك آن كوچه باغ خلوت و خاموشت از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی ای فصل فصلهای نگارینم سرد سكوت خود را بسراییم پاییزم ! ای قناری غمگینم ...
نقش کوچه شهر دلم از صداي پاي تو خاليه
به شب کوچه ي دل ديگه مهتاب نمياد توي حجله ي چشام عروسِ خواب نمياد کوچه ي شهر دلم بي تو کوچه ي غمه همه روزاش ابريه، روز آفتابيش کمه غم تنهايي داره کوچه ي دل بدون تو همه شعر دفترمن مال تو براي تو بوي دستاي تو داره غربت دستاي من ياد قصه هاي تو، مونس لحظه هاي من به شب کوچه دل ديگه مهتاب نمياد توي حجله ي چشام عروسِ خواب نمياد کوچه شهر دلم بي تو کوچه غمه همه روزاش ابريه روز آفتابيش کمه
اي همه گل هاي از سرم کبود خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟ مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاج هاي نازتان بر سر شکست باد وحشي چنگ زد در سينه تان صبح مي خندد خودآرايي کنيد! اشک هاي يخ زده، آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت عطر رنگ آميزتان نابود شد زندگي در لاي رگ هاتان فسرد آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاري، شام غمگين خزان خوش تر از صبح بهارم مي نمود اين زمان – حال شما، حال من است اي همه گل هاي از سرما کبود !
روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب تا بخوانم قصه ي مهتاب را اين زمان – دور از ملامت هاي ماه – چشم مي بندم که جويم خواب را
روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه خوش تر از گرماي صد آغوش بود اين زمان بر هر که دل بستم دريغ آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري، هستي ام را مي نواخت آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من اين زمان خاموش و خالي مانده است سينه ي از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست خنده ام را اشکِ غم از لب ربود زندگي در لاي رگ هايم فسرد اي همه گل هاي از سرما کبود... !
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 توسط پسر مشرقی | لينك ثابت
سلاااااااااااااااااااااااااااام به همه امید وارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد من این وبلاگ را واسیه همیه عاشقای این دنیا مینویسم پس کسانی که دوست دارند شعر های عاشقانه ی آنها یا داستانهاشون به اسم خودشون در وبلاگ نوشته بشه خواهشن در نظرات بنویسند تا به اسم خدشون در وبلاگ نوشته بشه
من از بلندای این سرزمین روشن.. این خانه های نو ساخت این آسمان زیبا این زندگی شیرین این لحظه های دوست داشتنی به تو می گویم: زندگی یک دروغ شیرین است که باید آن را سر بکشی باید قورتش دهی. در خودت حلش کنی تا بهار برایت سرشار از شکوفه شود تابستان سرشار از هلو های رسیده ی شیرین پاییز سرشار از رنگ های دیدنی و زمستان سرشار از شکیبایی و سپیدی و خاطره های کودکی شب جمعه های خانه ی مادربزرگ با آبگوشت و طاس کباب و کوفته قلقلی. آری باید آن را قورت دهی تا یادت برود یک روز گریه می کنی.... یک روز دلتنگی.... یک روز در حسرت روزهای از دست رفته و یک روز در حسرت نداشته ها... باید امید وار باشی چیزی را که امروز به تو نداده فردا از او خواهی گرفت.
حالا بیا برویم برویم پای هر پنجره روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم مردمان سادهی بینصیبِ من هوای تازه میخواهند! ترانهی روشن، تبسم بیسبب و اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.
یادت هست؟ گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز همین گهوارهی بنفش همین بوسهی مایل به طعمِ ترانه است؟ ها ریرا ...! من به خانه برمیگردم، هنوز هم یک دیدار ساده میتواند
سرآغازِ پرسهای غریب در کوچهْباغِ باران باشد ...
کوچه شهر دلم از صداي پاي تو خاليه نقش صد خاطره از روزاي دور عابر اين کوچه خياليه
به شب کوچه ي دل ديگه مهتاب نمياد توي حجله ي چشام عروسِ خواب نمياد کوچه ي شهر دلم بي تو کوچه ي غمه همه روزاش ابريه، روز آفتابيش کمه غم تنهايي داره کوچه ي دل بدون تو همه شعر دفترمن مال تو براي تو بوي دستاي تو داره غربت دستاي من ياد قصه هاي تو، مونس لحظه هاي من به شب کوچه دل ديگه مهتاب نمياد توي حجله ي چشام عروسِ خواب نمياد کوچه شهر دلم بي تو کوچه غمه همه روزاش ابريه روز آفتابيش کمه
یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی آره! بعد چشماتو میبندی ... بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره! بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن ... میدونی؟ میخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمیبینی که سریع می برم ... نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه میگی.. من شلوارک پامه ... دستمو میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی ... تو بغلم کردی ... میبینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم ... میبینی نامنظم نفس میکشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! میبینی هر چی محکمتر بغلم میکنی سردتر میشم ... میبینی دیگه نفس نمیکشم ... چشماتو باز میکنی میبینی من مردم ... میدونی؟
من میترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم میگیرهها ! بعدش تو همون جوری وسط گریههات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم میشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
ديشب اشک آمد به خوابم. گفت قهري با من . گفتم مگه ميشه با آشناي ديرينمم..... ؟! گفت گله دارم . پرسيدم چرا؟ نگاهم کرد و گفت او کيست که تو را از من رانده؟ خواستم چشمش نکند به دروغ گفتم گريه مي کنم . خواستن توانستن است به کار نيامد دست به دامان پياز شدم..........
اين ديوانگيست ... که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... اين ديوانگيست ... که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کني --------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زندگي مثل پيانو است ، دکمه هاي سياه براي غم ها و دکمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت که دکمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
اینم یه مطلب خواندنی واسه کسانی که خیلی چیپس می خورند
كشف ماده بسيار سمى در چيپس
دانشمندان مواد غذائى، موفق به كشف ماده بسيار سمى بنام آكريلاميد شده اند كه بخصوص در سيب زمينى سرخ كرده و چيپس به وفور يافت مي شود كه تنها در آلمان ساليانه بيش از ٨هزار نفر قربانى مي گيرد! از همين روى، ترس از (آكريلاميد) يا به قولى سم چيپس و سيب زمينى بحث داغ رسانه هاى روز بخصوص در اروپا و در آمريكا شده است. طبق پژوهش دانشمندان مختلف، آكريلاميد در مقايسه با مواد سمى ديگر شناخته شده در گوشت گاو و يا انواع بيماريهاى پوستى ميتواند براى انسانها تا١٠٠ برابر خطرناك تر باشد. تمامى محصولات غذائى كه داراى قند، آلبومين و يا آسپاراگيان هستند داراى آكريلاميد مى باشند. آكريلاميد اما در زمانى خود را نمايان مى كند كه محصولات غذائى بر اثر گرما و خشكى تغيير حالت دهند.
حالا هي برين چيپس و هله هوله بخورين --------------------------------------------------------------------------------------------
خیلی خوب دوستان امید وارم خوشتون آمده باشه نظرررررررر یادتون نره کسانی که دوست دارند شعر های عاشقانه ی آنها یا داستانهاشون به اسم خودشون در وبلاگ نوشته بشه خواهشن در نظرات بنویسند تا به اسم خدشون در وبلاگ نوشته بشه
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 توسط پسر مشرقی | لينك ثابت
داستان عاشقانه وکلی مطالب دیگه
برای تبادل لینک با تمامی سایت ها موافق هستیم . فقط کافیست اول لینک ما را در سایت خود قرار دهید و سپس به ما اطلاع دهید . " نظر يادتون نرود دوستان "